چند روز پیش معاون حوزه کاری ما در یک جلسه غیرمنتظره و به قول خودش دوستانه بهمون خبر داد که می خواد از ادارمون بره. این جلسه دوستانه در شرایطی برگزار می شد که همکاران معاونت مربوطه در دشمنانه ترین حالت نسبت به هم به سر می بردن.
طبق روال بعد از صحبت های آقای معاون بقیه همکاران هم طی جملاتی از رفتن ایشون اظهار تاسف کردن و برای آقای معاون آرزوی توفیق در سمت های آتی کردند. البته از اون آرزوهای توفیق که اگر نباشه هم واسه دنیای آدم بهتره هم واسه آخرت.
من که دلم از دست آقای معاون خیلی پر بود وقتی نوبتم شد صحبت کنم اول چند تا تیکه درست و حسابی بهش انداختم و دلم خنک شد – البته یکی دوتاش بی جواب نموند - بعدش هم برای خالی نبودن عریضه براش آرزوی توفیق کردم و گفتم: دعا می کنم همیشه هر جا که هستید موفق باشید.
وقتی این جمله های می گفتم پیش خودم فکر کردم اگر می شد دید تو مغز آدم هایی که توی این جلسه نشستن چی می گذره واقعا چه محشری می شد.
وقتی آقای معاون بره من عمرا بهش فکر هم نمی کنم چه برسه به اینکه براش دعا کنم. ولی بازم صد رحمت به من. این آقای x بارها به خود من گفته بود که این آقا به درد معاونت نمی خوره. چند بار این آقای x جلوی چشم خود من زیراب آقای معاون رو زده باشه خوبه؟! دیگه همه می دونن آقای x واسه پست معاونت دندون تیز کرده. حالا نشسته با یه قیافه ای که انگار اقوام درجه یکش مردن در باب آسیب هایی که با رفتن آقای معاون متوجه اداره می شه نطق می کنه. آن چنان هم رفته توی حس که ناموس و جون بچه و هر چی رو که بگی راه به راه برای اثبات حسن نیتش قسم می خوره.
اون یکی همکارمون که البته خودش رو بهترین گزینه برای تصدی پست معاون بر باد رفته می دونه حین آرزوی توفیق برای آقای معاون چنان قیافه ای به خودش گرفت که می گفتی هر آن بغضش می ترکه و سیل اشک ایشون کل اداره رو با خودش می بره. بعد از اینکه جلسه تموم شد به اومدن و رفتن ها، تقلای آدم ها برای گرفتن پست، زیراب زنی ها و استعداد شگفت انگیز بعضی آدم ها برای فیلم بازی کردن فکر کردم. پیش خودم گفتم: ای کاش هیچ وقت هیچ کس برای من آرزوی توفیق نکنه.
نویسنده :دوست و همکار عزیز حمیده مشایخی